تبليغاتX
ایستگاه قهوه خانه

ایستگاه قهوه خانه

فهرست مطالب

 

 

                 فهرست مطالب وبلاگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

یک دقیقه با زهرا(س)...

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب زفاف پیراهن نویی را برای دختر خویش تهیه نمود. فاطمه (علیها السلام) پیراهن وصله‌داری نیز داشت. سائلی بر در خانه حاضر شد و گفت: من از خاندان نبوت پیراهن کهنه می‌خواهم. حضرت زهرا (علیها السلام) خواست پیراهن وصله‌دار را مطابق خواست سائل به او بدهد که به یاد آیه شریفه "هرگز به نیکی دست نمی‌یابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید"، افتاد. در این هنگام فاطمه (علیها السلام) پیراهن نو را در راه خدا انفاق نمود.

 این داستان من را به یاد جمله زیبایی انداخت که سعی می کنم همیشه به یادم باشه وبهش عمل کنم  ولی خیلی وقتا متاسفانه یادم میره  : با دیگران آنچنان برخورد کن که دوست داری با خودت رفتار کنند. این روزها روزهایی پر از غم بوده وخواهد بود برای شیعیان و همه ی عاشقان خانم  زهرا (س). التماس دعای فراوون ....

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

حکایت جالب گرگ و پیرمرد!!!!

روزی روزگاری  در روستایی دور دست گله ای از گرگ های وحشی به این دهکده کوچیک حمله ور شدند هوا سرد و برفی بود و همه مردم در کلبه های کوچکشان بودند !
صدای گرگ های وحشی کم کم دهکده را فرا گرفت و مردم با در دست گرفتن سلاح های پشت درهای کوچک کلبه هایشان منتظر ایستادند تا ابتدا کسی پیش دستی کرده
و برای ترسنادن گرگ ها وارد عمل شود ! چند لحظه ای دهکده سرد و برفی در سکوت فرو رفت و تا اینکه صدای باز شدن دری به گوش رسید و مردم دهکده یکی یکی درهای
کوچکی که در پشت ان پناه گرفته بودند را باز کردند و به آرامی وارد کوچه کوچکی که انتهای آن به مسجد کاگلی و کوچک دهکده ختم میشد ! شدند پیر مردی ابتدا از همه وارد
کوچه شده بود و نگاهی به مردم دهکده انداخت و گفت چرا در دست اسلحه و بیل و کلنگ دارید !؟ مردم دهکده پاسخ دادند مگر صدای گرگ ها را نشنیدید ! صدای آنها بسیار
نزدیک بود طوری که حس میشد آنها پشت در ایستاده اند و در کمین اند ! پیر مرد پاسخ داد آری صدای گرگ ها رو شنیدم تا لحظه پیش انها در میان همین کوچه بودند و منتظر شکار
مردی که در کنار پیرمرد بود ازا ون پرسید ؟ شما آنها را دیدید ؟ چطور جرات کردید وارد کوچه شوید ممکن بود آنها به شما حمله کنند ! اصلا چطور شد که انها رفتند ؟ مگر برای شکار نیامده بودند پیرمرد پاسخ داد آری ! آنها برای شکار آمده بودند و قصد نبرد با شما را داشتند ! هنگامی که من وارد کوچه شدم نگاه تمامی گرگ ها به من خیره شد ! گویی که میخواستند چیزی به من بگویند ! مردم دهکده سوال کردند چه چیزی ؟ پیر مرد پاسخ داد اگر گفتنی بود آن را به شما می گفتم ! یکی از مردم سوال کرد پس چرا رفتند ؟ چرا به شما حمله نکردند ؟ پیر مرد پاسخ داد به زودی جواب این سوال را خواهید گرفت ! مردم کم کم به خانه های کوچکشان رفتند و کوچه خالی شد و پیر مرد تنها در کوچه در زیر لب زمزمه ای میکرد و به طرف خانه کوچک خود
میرفت ! سالها گذشت تا اینکه پیر مرد در بستری بیماری سختی گرفتار شد و در هنگام مرگ به مردم دهکده گفت به آدرسی که در این کاغذ نوشته ام بروید ! مردم سوال کردند اینجا
کجاست ! پیر مرد پاسخ داد در این مکان موجودی زندگی میکند که میتواند پاسخ بسیاری از سوالات شما را بدهد و مشکلات شما را حل کند ! مردم خوشحال به ان مکان رفتند و گرگی
را در آنجا دیدن که در حال حرکت بود ! با تعجب به گرگ نگاهی کردند و نزد او رفتند و از او پرسیدند آیا تو میتوانی به سوالات ما پاسخ دهی ! گرگ با نگاهی که به مردم کرد پاسخ مثبت
خود را اعلام کرد ! مردم با خوشحالی از او پرسیدند چرا در دهکده ما برق نیست و ما هر شب باید در تاریکی بخوابیم ! گرگ پاسخ داد هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش !
مردم خوشحال به خانه برگشتند و دیدند اصلا لامپی ندارند که اضافه هاشو بخوان خاموش کنند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

جعبه عبادت

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛

فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...  

هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.  

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
 

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،  

‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.

نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!

آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اینها فرق می‌كنی.

تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
 ازشیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و

او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد

كه لا به لای چیز‌های دیگر بود

 دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. 

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. 

بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
 آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

  خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،

صدای قلبم را

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود.
 

====================== 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

شکلات فنجانی سال نو

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

تاریخچه جشن کریسمس...

 

Join Gevo Group

در دوران ماقبل تاریخ، مردم سرزمین‌های مختلف، فرا رسیدن نیمه زمستان را، که شب‌ها به تدریج کوتاه میشد و طول روزها افزایش می‌یافت، با آتش افروزی و آیین‌های قربانی و مراسم سنتی جشن می‌‌گرفتند. رومیان، این روزها را جشن "ساتورنالیا" می‌نامیدندو...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

روز ولایت امیر المومنین علی علیه اسلام بر تمام عاشقان آن حضرت مبارک باد.

عید بر مسلمانان تمام دنیا مبارک...

عید غدیر مبارک

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

هزار کتاب(معرفی یک سایت عالی برای کسانی که خود را دوست دارند)

 

امروز می خواهم در این دنیای پر از رفت و آمد اینترنتی آدرس جایی را بدهم که شاید کمی از خستگی فکرتان کم کند ودست شما را با خود به دنیایی از کتاب  هاببرد وما را به دیدن نمایشنامه هایی که در اطراف ما در حال اجرا است راهنمایی کند .

هزار کتاب

کتاب هم یک غذاست اگر مقوی باشد روحمان را تقویت می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

پنکیک موزی

این پنکیک خوشمزه می تونه یک صبحانه خوشمزه برای بچه ها باشه  خواهر کوچیکه من که خیلی خوشش اومد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

بیسکویت شکری با طعم نسکافه

این بیسکویت را می توانید با یک فتجان چای داغ میل کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط نرگس  |